قهر رادین جونم ...................
سلام مامانی جونم......... دیروز خیلی روز بدی بود..... من خیلی ناراحت بودم......کلی دلم گرفته بود.....اصلا هم حوصله نداشتم .....خیلی هم دلم میخواست گریه کنم..... از صبح تا ساعت 9 شب همش میخوابیدم.... ظهری زن عمو و فاطمه اومدن پیشم و تا بعداز ظهر پیشم بودن اما بازم دلم گرفته بود. شب هم خاله مریم و غزاله اومدن خونمون و یه نیم ساعتی موندند اما من بازم........ شام هم درست نکردم چون اصلا حوصله نداشتم..... خلاصه که خیلی بی حوصله و کسل و دلگیر بودم. تو هم کلی تو دل مامانی بازی میکردی اما من... خلاصه شب با بابا حمیدرضا کلی درد و دل کردم و اونم گوش کرد و کلی سبک شدم. امروز صبح که بیدار شدیم باباجون گفت که دیشب یادش رفته برات آیه ا...
نویسنده :
مامان یاسمن و بابا حمیدرضا
17:16







