رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

قهر رادین جونم ...................

سلام مامانی جونم......... دیروز خیلی روز بدی بود..... من خیلی ناراحت بودم......کلی دلم گرفته بود.....اصلا هم حوصله نداشتم .....خیلی هم دلم میخواست گریه کنم..... از صبح تا ساعت 9 شب همش میخوابیدم.... ظهری زن عمو و فاطمه اومدن پیشم و تا بعداز ظهر پیشم بودن اما بازم دلم گرفته بود. شب هم خاله مریم و غزاله اومدن خونمون و یه نیم ساعتی موندند اما من بازم........ شام هم درست نکردم چون اصلا حوصله نداشتم..... خلاصه که خیلی بی حوصله و کسل و دلگیر بودم. تو هم کلی تو دل مامانی بازی میکردی اما من... خلاصه شب با بابا حمیدرضا کلی درد و دل کردم و اونم گوش کرد و کلی سبک شدم. امروز صبح که بیدار شدیم باباجون گفت که دیشب یادش رفته برات آیه ا...
30 شهريور 1390

سونوگرافی چهار بعدی.....

سلام گل مامانی... امروز(27/06/90) با بابا جون و مامانی(زری) رفتیم سونوي چهاربعدي. ساعت یک بعد از ظهر رسیدیم و ساعت 3 نوبتمون شد. وووووااااااای...يه دكتر بد اخلاقي بوووووووووووووووووووووددددددددددددددددددددددد. 1. كولرشو روشن نكرد به زور مراجعين روشن كردن. 2. يه آب سردكن دوره ناصرالدين شاه گذاشته بود اينقدر خاك روش بود رغبت نميكردي آب بخوري. 3.سی دی هم نمیداد. 4. خسيس خان مانيتورشو روشن نكرد تا من روی ماهتو ببینم،ميترسيد پول برق براش بياد.   5. توضيح هم نمی داد.  6. عكس هم يه چيزاي در همي داده من كه نفهميدم كجاته مامانی....... خلاصه دلم ميخواست حسابي لهش كنم............... اما با همه این حرفا خدا رو شكر مايع ...
27 شهريور 1390

آیه الکرسی های بابا حمیدرضا جونمون......

سلام مامانی جونم..... اومدم که بازم از مهربونیهای بابا جون برات بنویسم..... بابا حمیدرضا جون هر شب موقع خواب ، دستش رو میذاره رو دل مامانی و برای سلامتی و آرامشت آیه الکرسی میخونه. هروقت هم این کارو میکنه انگار که داری با دقت گوش میکنی ، چون تا آخرش اصلا تکون نمیخوری و بعدا وول وولت شروع میشه...... ایشالا همیشه سالم باشی و بعدش صالح، پسرم. من و بابا حمیدرضا خیلی دوستت داریم عزیزم و برای اومدنت روزشماری میکنیم. ...
27 شهريور 1390

حساسیت به ........

سلام پسر مامان...... یه چند روزی بود که بدنم خارش گرفته بود من هم گفتم احتمالا برای شروع ترک خوردگیهاست که بعد از 2-3 روز یهو همه دل، پهلو،پا و دستام همراه با خارش شدید شروع کرد به کهیر و جوش زدن................ واااااااااااااااااااااای،چه روزها و شبای بدی. تا 5-6 صبح بیدار بودم تا اینکه بالاخره روز عیدفطر با بابا جون مهربون رفتیم بیمارستان رازی و قرص گرفتم اما از اونجایی که گفتم ممکنه برای گل پسرم ضرر داشته باشه نخوردم اما چشمت روز بد نبینه که یکشنبه دیگه با گریه دوباره رفتیم بیمارستان رازی ولی اینقدر شلوغ بود پشیمون شدیم و رفتیم هفت حوض پیش دکتر مافی بدجنس که با اینکه اون حال منو دید گفت من اصلا وقت ویزیت ندارم خلاصه بعد از ظهر رفتی...
24 شهريور 1390

پایان هفت ماهگی

سلام گل مامانی.... امروز (٠٩/٠٦/٩٠)، پایان هفته ٣٠و پایان هفت ماهگیه پسر نازم............. دقیقا هفت ماه تموم یعنی ٢١٠روزه که خدا تو رو که یکی از بهترین هدیه ها و نعمتهاش هستی به ما داده...... فقط ٧٠روز دیگه باقی مونده که بیای تو بغل من و بابا حمیدرضا جون و شیرینی زندگیمون رو چند برابر کنی پسرم........ البته اگه عجله نکنی و وقت شناس باشی و زودتر از موعد نیای........ اینم حروف اختصاری جدید ما که از HYH  به HRY تبدیل شد.                            ...
9 شهريور 1390

سونوگرافی سه بعدی

سلام پسر مامان.... هفته پیش که رفتم دکتر قرار شد یه سونوی سه بعدی انجام بدم که از سلامت کاملت باخبر بشیم. صبح با مامان زری رفتیم مرکز سونو و ساعت 1:45 نوبتمون شد....... مامانی بیچاره، زبون روزه، اینقدر که رو صندلی نشسته بود کلی پاهاش درد گرفته بود... خلاصه سونو انجام شد و خدا رو هزاران هزار مرتبه شکر که همه چیز طبیعی و سالم بود فقط بازم گفتن که مایع آمنیوتیک زیاد شده و از حد طبیعی خارج شده. دکترت هم گفت که خیلی باید مراقب باشم که گل پسرمون زودتر از وقت به دنیا نیاد....... مامانی جونم، من و بابا جون همه تلاشمون رو برای سلامت تو میکنیم...... خودت هم یه کمکی بکن تا به موقع و صحیح و سالم بیای تو بغلمون......... اینم عکس قندعسل مااا...
1 شهريور 1390